برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 14:09
چند روز پیش قرار بود با هم بریم برای پاره ای اصلاحات و بستن پرونده ی پروژه ی پا در هوای من ...در خلال هماهنگی ها، هی برنامه امروز و فردا شد تا اینکه روز موعود قرار بود هماهنگ کنیم بریم شرکت و ... که یهو وسط هماهنگی ها من آب و روغن قاطی کردم ... نمی دونم چی شد واقعا اما یه چیزی از اعماق وجودم یهو و بی هوا لگد کشید به همه چیز ... درست وسط یه مکالمه ی نرمال من به هم ریختم ...بعدش هم پیام دادم و کل قصه رو کنسل کردم ...و البته که بعدش برای اولین بار ترسیدم ... از پیچیدگی های رفتاری خودم و از اینکه چقدر این آمادگی رو دارم که در لحظه همه چیز رو رها کنم ... و اینکه چقدر قصه های توی ناخودآگاهِ آدما قادرند کنترلِ ناگهانی زندگی آدما رو به دست بگیرند ...و اینکه هنوز هم با گذشتِ چند روز درست نتونستم تفکیک کنم که دقیقاً چه چیزی اون روز و حینِ اون مکالمه منو اینطور برآشفته و گریزون کرد ...تنها چیزی که باعث میشه الان خیلی حس بدی نداشته باشم اینه که مطمئنم یه چیزی اون بین نابجا و نادرست بوده و بدنِ من انرژی ناهماهنگِ اون چیز رو سریع دریافت کرده و بهش واکنش نشون داده ...بیشتر امیدوارم که اینطور بوده باشه تا اینکه انباشتگیِ درونِ من باعثِ این عکس العمل شده باشه ...____________________________________________________________________________هوا بی اندازه پاییزیه ...امسال احساس می کنم پاییز سر جای درست خودش اتفاق افتاده ... به موقع و به قاعده و روالی که ازش انتظار میره ...پاییز یه زمانی محبوب ترین فصل برای من بود اما الان نمیگم دوستش ندارم ولی حس چندان خاصی راجع بهش ندارم ... یه فصله که در جایگاه خودش زیباست و حس خوبی داره ... اما دیگه مدح و ثنایی در وصفش ندارم ...به نظرم میرسه که آدمها از یه جایی
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 19:44
آقا اصلا چی می شد می گفتند کارمند جماعت از ساعت شش صبح تا 11 بیان سر کار و بعد هم برن خونه شون پی زندگی شون ... کارمند جماعت که با این حقوق دوزاری قرار نیست به جایی برسه واقعا حداقل مستحق این هست که بخشی از روز رو بره خونه و مال خودش باشه ...آقا یکی چرا رسیدگی نمی کنه واقعا؟ _____________________________________________________________________________به من خرده نگیر که چرا من کم حوصله م و مودم نمیاد بالا ... من بی وقفه بی تاب و غمگینم ... احساس می کنم جنینِ هزاران ایده ی جدید در من سقط شده ... هزار قصه ی بی هوای جدید ... هزار راه نرفته ی در دسترس ... هزار امکانِ ساده ی ممکن نشده ...من بغضِ همه ی این هزار هزار رو توی گلوم دارم ...بغضی که اشک نمیشه ... _____________________________________________________________________________احساسِ فرسودگی می کنم ... زندگی کارمندی، خیانت به ذاتِ وجودم بود ... من از همون اول هم می دونستم آدم روتینهای طولانی مدت نیستم ... اینکه چرا خودم رو اسیرِ ورطه ای کردم که نباید، مصداقِ واقعی خیانت به خودم بود ...اگر گلایه ای هست از خودم و رویکرد خودمه ...اگر خنجری هست به سمت خودم باید گرفته بشه ...اگر همتی برای تغییر هست فقط می تونه از سمتِ من باشه ...اینکه چرا اینقدر رخوت زده م که می دونم تنها راهِ برون رفت از این وضعیت، تغییر در سریع ترین حالتِ ممکن هست اما هیچ اراده ای برای تغییر در خودم نمی بینم بزرگترین دلیلِ حالِ ناخوشم هست ... کاش دستی از غیب برون آید و کاری بکند ...
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 19:44
رفیقک امروز مصاحبه داره ... امیدوارم که مصاحبه ش با آرامش و در نهایت انرژی مثبت براش برگزار بشه ... نمی دونم که باید براش دقیقا چه آرزویی کنم چون گاهی آرزوهای ما، بر خلافِ انتظارمون ما رو به سمتی می بره که نباید .... اما به رسم دعاهای همیشه م، آرزو می کنم که در نهایت براش چیزی رقم بخوره که هم در کسوت زیبا باشه و هم سراسر خیر و برکت و عافیت و هم در انتها شادی و رضایت و آرامش قلبی رو بهش هدیه کنه ... در جهتی که هم برای خودش مفید باشه و هم برای جهان اطرافش ... همونطور که آرزو می کنم برای تک تک آدمها و موجودات، هرچی که رقم میخوره، انتهاش عشقی عظیم باشه در تعامل با هستی و با ماهیت وجود....____________________________________________________________________________________یه پروسه ی جدید رو دارم تجربه می کنم که مستلزم داوری هست ... جالب اینجاست که تو در هر حد و حدودی که باشی، موقعِ داوری یه گوشه از ذهنت ناخودآگاه درگیر میشه چون بخشی از پروسه ی داوری به فهم و برداشتِ فردی داور مربوط میشه ... و تو هرگز نمی تونی مطمئن باشی که اون فرد، برداشت منصفانه و درستی از موضوع خواهد داشت یا نه ... امیدوارم که همه چیز برای همه مون به خوبی و زیبا جلو بره ... ____________________________________________________________________________________منم آن شهری که یادش رفته کسی را ندارددلش می خواهد برقصد سرمستولی نا ندارد ... #چارتار#کابوس
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 19:44
یه جایی توی شعرهای شاملو که فکر کنم غزل بزرگش بود اینطور گفته بود:" و چه چیز آیا،چه چیز بر صلیبِ این خاکِ خشکِ عبوسیکه سنگینیِ مرا متحمل نمیشودمیخکوبم میکند؟آیا این همان جهنمِ خداوند استکه در آن جز چشیدنِ دردِ آتشهای گُلانداختهی کیفرهای بیدلیل راهی نیست؟ "اینجا همون نقطه ای هست که من نمی دونم که چیزی بر صلیب خشکیده ی این خاک عبوس منو میخکوب کرده ... یه زمانی فکر می کردم تنها چیزی که میتونه منو به زندگی متصل نگه داره عشقه ... انکار نمی کنم که جریان عشق بین من و کائنات همیشه پررنگ بوده و این روزها با اینکه من از خود قبلی م یه فاصله ی اساسی گرفتم هنوز هم این قصه بین من و کائنات و اجزاش جاریه ... اما با اینحال احساس می کنم چیزی در من هست که جریان زندگی توش کمرنگ تر شده ...________________________________________________________________________________رفیقک بالاخره حرف زد و چیزهایی که باید بین من و اون شفاف می شد رو به زبون آورد ... البته که پیرو درخواست من ...در تمام قصه هایی که بین ما جریان داره، تقریباً همیشه یه ای کاش و یه بغض هست توی لحظه ها و نگاه من که از چشم اونم دور نمونده ... آرزوی عقیمی که همیشه یه گوشه از ذهنم ناله می کنه که چی می شد سناریوی همه ی قصه ها طوری نوشته شده بود که برای یه بار هم شده همه چیز به درستی با اجزاء و آدمهای درست، سر جای مطلوبِ خودش قرار می گرفت و دل من به شادی آروم می گرفت ...توی زندگی باید هر لحظه شجاعت اینو داشته باشی که از چیزها و قصه هایی که مال تو نیستند دست بکشی ... هرچند واضحه که دست کشیدن از چیزی که بین همه ی تلخی ها، زندگی ت رو رنگی می کنه کار راحتی نیست ... اما قطعا تلخی سنگین تری در انتظارت هست اگر بر ادامه ی چیزی که تو رو به ورط
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 23:42
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 23:42
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 23:42